Nazmarket nazmarket

pak 14 Mordad

31 Khordad

 

+ پاسخ به موضوع + ارسال موضوع جدید
صفحه 5 از 9 نخستنخست ... 3 4 5 6 7 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 83

دیوان اشعار نظامی

چو سر بر کرد ماه از برج ماهی مه پرویز شد در برج شاهی ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس ...

  1. #41
    ruya آواتار ها
    وضعیت : ruya هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Sep 2008
    محل سکونت : TEHRAN
    نوشته ها : 16,742
    تشکر : 4,420
    تشکر شده 20,488 بار در 10,389 ارسال

    Ashegh

    پیش فرض

    چو سر بر کرد ماه از برج ماهی

    مه پرویز شد در برج شاهی


    ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس

    سعادت داده از تثلیث و تسدیس


    ز پرگار حمل خورشید منظور

    بدلو اندر فکنده بر زحل نور


    عطارد کرده ز اول خط جوزا

    سوی مریخ شیرافکن تماشا


    ذنب مریخ را می‌کرده در کاس

    شده چشم زحل هم کاسه راس


    بدین طالع کز او پیروز شد بخت

    ملک بنشست بر پیروزه گون تخت


    بر آورد از سپیدی تا سیاهی

    ز مغرب تا به مشرق نام شاهی


    چو شد کار ممالک برقرارش

    قوی‌تر گشت روز از روزگارش


    کشید از خاک تختی بر ثریا

    درو گوهر به کشتی در به دریا


    چنان کز بس گهرهای جهان‌تاب

    به شب تابنده‌تر بودی ز مهتاب


    بر آن تخت مبارک شد چو شیران

    مبارک‌باد گفتندش دلیران


    جهان خرم شد از نقش نگینش

    فرو خواند آفرینش آفرینش


    ز عکس آنچنان روشن جنابی

    خراسان را در افزود آفتابی


    شد آواز نشاط و شادکامی

    ز مرو شاهجان تا بلخ بامی


    چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج

    در آمد غمزه شیرین به تاراج


    نه آن غم را ز دل شایست راندن

    نه غم‌پرداز را شایست خواندن


    به حکم آنکه مریم را نگه داشت

    کز او بر اوج عیسی پایگه داشت


    اگر چه پادشاهی بود و گنجش

    ز بی‌یاری پیاپی بود رنجش


    نمی‌گویم طرب حاصل نمی‌کرد

    طرب می‌کرد لیک از دل نمی‌کرد


    گهی قصد نبید خام کردی

    گهی از گریه می در جام کردی


    گهی گفتی به دل کای دل چه خواهی

    ز عالم عاشقی یا پادشاهی


    که عشق و مملکت ناید بهم راست

    ازین هر دو یکی می‌بایدت خواست


    چه خوش گفتند شیران با پلنگان

    که خر کره کند یا راه زنگان


    مرا با مملکت گر یار بودی

    دلم زین ملک برخوردار بودی


    به خرم گر فرو شد بخت بیدار

    به صد ملک ختن یک موی دلدار


    شبی در باغ بودم خفته با یار

    به بالین بر نشسته بخت بیدار


    چو بختم خفت و من بیدار گشتم

    بدینسان بی‌دل و بی‌یار گشتم


    کجا آن نوبه‌نو مجلس نهادن

    بهشت عاشقان را در گشادن


    نشستن با پریرویان چون نوش

    شهنشاه پریرویان در آغوش


    کجا شیرین و آن شیرین زبانی

    به شیرینی چو آب زندگانی


    کجا آن عیش و آن شبها نخفتن

    همه شب تا سحر افسانه گفتن


    کجا آن تازه گلبرگ شکربار

    شکر چیدن ز گلبرگش به خروار


    عروسی را بدان روئین حصاری

    ز بازو ساختن سیمین عماری


    گهش چون گل نهادن روی بر روی

    گهش بستن چو سنبل موی بر موی


    گهی مستی شکستن بر خمارش

    گهی پنهان کشیدن در کنارش


    گهی خوردن میی چون خون بدخواه

    گهی تکیه زدن بر مسند ماه


    سخن‌هائی که گفتم یا شنیدم

    خیالی بود یا خوابی که دیدم


    مرا گویند خندان شو چو خورشید

    که انده بر نتابد جای جمشید


    دهن پر خنده خوش چون توان کرد

    درو یا خنده گنجد یا دم سرد


    کرا جویم کرا خوانم به فریاد

    بهاری بود و بربودش ز من باد


    خیال از ناجوانمردی همه روز

    به عشوه می‌فزاید بر دلم سوز


    ز بی‌خصمی گر افزون گشت گنجم

    ز بی‌یاری در افزود است رنجم


    من آن مرغم که افتادم به ناکام

    ز پشمین خانه در ابریشمین دام


    چو من سوی گلستان رای دارم

    چه سود ار بند زر بر پای دارم


    نه بند از پای می شاید بریدن

    نه با این بند می‌شاید پریدن


    غم یک تن مرا خود ناتوان کرد

    غم چندین کس آخر چون توان خورد


    مرا باید که صد غمخوار باشد

    چون من صد غم خورم دشوار باشد


    ز خر برگیرم و بر خود نهم بار

    خران را خنده می‌آید بدین کار


    مه و خورشید را بر فرش خاکی

    ز جمعیت رسید این تابناکی


    براکنده دلم بی‌نور از آنم

    نیم مجموع دل رنجور از آنم


    ستاره نیز هم ریحان باغند

    پراکندند از آن ناقص چراغند


    شراره زان ندارد پرتو شمع

    که این نور پراکنده است و آن جمع


    نه خواهد دل که تاج و تخت گیرم

    نه خواهم من که با دل سخت گیرم


    دل تاریک روزم را شب آمد

    تن بیمار خیزم را تب آمد


    نمی‌شد موش در سوراخ کژدم

    بیاری جایروبی بست بردم


    سیاهک بود زنگی خود به دیدار

    به سرخی می‌زند چون گشت بیمار


    دگر ره بانگ زد بر خود به تندی

    که با دولت نشاید کرد کندی


    چو دولت هست بخت آرام گیرد

    ز دولت با تو جانان جام گیرد


    سر از دولت کشیدن سروری نیست

    که با دولت کسی را داوری نیست


    کس از بی‌دولتی کامی نیابد

    به از دولت فلک نامی نیابد


    به دولت یافتن شاید همه کام

    چو دانه هست مرغ آید فرا دام


    تو گندم کار تا هستی برآرد

    گیا خود در میان دستی برآرد


    به هر کاری در از دولت بود نور

    که باد از کار ما بی‌دولتی دور


    بسی بر خواند ازین افسانه با دل

    چو عشق آمد کجا صبر و کجا دل


    صبوری کرد با غم‌های دوری

    هم آخر شادمان شد زان صبوری

  2. 2 کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:

    faraz (1st February 2010), zahra jan (1st March 2010)

  3. forghoon- 12 dey forghoon -12 dey forghoon- 12 dey

    forghoon- 12 dey  nazmarket   

  4. #42
    ruya آواتار ها
    وضعیت : ruya هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Sep 2008
    محل سکونت : TEHRAN
    نوشته ها : 16,742
    تشکر : 4,420
    تشکر شده 20,488 بار در 10,389 ارسال

    Ashegh

    پیش فرض

    چنین در دفتر آورد آن سخن‌سنج

    که برد از اوستادی در سخن رنج


    که چون شیرین ز خسرو باز پس ماند

    دلش دربند و جانش در هوس ماند


    ز بادام تر آب گل برانگیخت

    گلابی بر گل بادام می‌ریخت


    بسان گوسپند کشته بر جای

    فرو افتاد و می‌زد دست بر پای


    تن از بی‌طاقتی پرداخته زور

    دل از تنگی شده چون دیده مور


    هوی بر باد داده خرمنش را

    گرفته خون دیده دامنش را


    چو زلف خویش بی‌آرام گشته

    چو مرغی پای‌بند دام گشته


    شده ز اندیشه هجران یارش

    ز بحر دیده پر گوهر کنارش


    گهی از پای میافتاد چون مست

    گه از بیداد می‌زد دست بر دست


    دلش حراقه آتش زنی داشت

    بدان آتش سر دودافکنی داشت


    مگر دودش رود زان سو که دل بود

    که افتد بر سر پوشیده‌ها دود


    گشاده رشته گوهر ز دیده

    مژه چون رشته در گوهر کشیده


    ز خواب ایمن هوسهای دماغش

    ز بیخوابی شده چشم و چراغش


    دهن خشک و لب از گفتار بسته

    ز دیده بر سر گوهر نشسته


    سهی سروش چو برگ بید لرزان

    شده زو نافه کاسد نیفه ارزان


    زمانی بر زمین غلطید غمناک

    ز مشگین جعد مشگ افشاند بر خاک


    چو نسرین بر گشاده ناخنی چند

    به نسرین برگ گل از لاله می‌کند


    گهی بر شکر از بادام زد آب

    گهی خائید فندق را به عناب


    گهی چون کوی هر سو می‌دویدی

    گهی بر جای چون چوگان خمیدی


    نمک در دیده بی‌خواب می‌کرد

    ز نرگس لاله را سیراب می‌کرد


    درختی بر شده چون گنبد نور

    گدازان گشت چون در آب کافور


    بهاری تازه چون رخشنده مهتاب

    ز هم بگسست چون بر خاک سیماب


    شبیخون غم آمد بر ره دل

    شکست افتاد بر لشگرگه دل


    کمین سازان محنت بر نشستند

    یزک‌داران طاقت را شکستند


    ز بنگاه جگر تا قلب سینه

    به غارت شد خزینه بر خزینه


    به صد جهد ازمیان سلطان جان رست

    ولیک آنگه که خدمت را میان بست


    گهی دل را به نفرین یاد کردی

    ز دل چون بیدلان فریاد کردی


    گهی با بخت گفتی کای ستمکار

    نکردی تا توئی زین زشت‌تر کار


    مرادی را که دل به روی نهادی

    بدست آوردی و از دست دادی


    فرو شد ناگهان پایت به گنجی

    ز دست افشاندیش بی‌پای رنجی


    بهاری را که در بروی گشادی

    ربودی گل به دل خارش نهادی


    چراغی کز جهانش برگزیدی

    ترا دادند و بادش در دمیدی


    به آب زندگانی دست کردی

    نهان شد لاجرم کز وی نخوردی


    ز مطبخ بهره جز آتش نبودت

    وز آن آتش نشاط خوش نبودت


    از آن آتش بر آمد دودت اکنون

    پشیمانی ندارد سودت اکنون


    گهی فرخ سروش آسمانی

    دلش دادی که یابی کامرانی


    گهی دیو هوس می‌بردش از راه

    که می‌بایست رفتن بر پی شاه


    چو بسیاری درین محنت بسر برد

    هم آخر زان میان کشتی بدر برد


    به صد زاری ز خاک راه برخاست

    ز بس خواری شده با خاک ره راست


    به درگاه مهین بانو گذر کرد

    ز کار شاه بانو را خبر کرد


    دل بانو موافق شد درین کار

    نصیحت کرد و پندش داد بسیار


    که صابر شو درین غم روزکی چند

    نماند هیچ کس جاوید در یند


    نباید تیز دولت بود چون گل

    که آب تیز رو زود افکند پل


    چو گوی افتادن و خیزان به بود کار

    که هرکس که اوفتد خیزد دگر بار


    نروید هیچ تخمی تا نگندد

    نه کاری بر گشاید تا نبندد


    مراد آن به که دیر آید فرادست

    که هرکس زود خور شد زود شد مست


    نباید راه رو کو زود راند

    که هر کو زود راند زود ماند


    خری کوشست من بر گیرد آسان

    ز شست و پنج من نبود هراسان


    نه بینی ابر کو تندی نماید

    بگرید سخت و آنگه بر گشاید


    بباید ساختن با سختی اکنون

    که داند کار فردا چون بود چون


    بسی در کار خسرو رنج دیدی

    بسی خواری و دشواری کشیدی


    اگر سودی نخوردی زو زیان نیست

    بود ناخورده یخنی باک از آن نیست


    کنون وقت شکیبائیست مشتاب

    که بر بالا به دشواری رود آب


    چو وقت آید که آب آید فرا زیر

    نماند دولتت در کارها دیر


    بد از نیک آنگهی آید پدیدت

    که قفل از کار بگشاید کلیدت


    بسا دیبا که یابی سرخ و زردش

    کبود و ازرق آید در نوردش


    بسا در جا که بینی کرد فرسای

    بود یاقوت یا پیروزه را جای


    چو بانو زین سخن لختی فرو گفت

    بت بی‌صبر شد با صابری جفت


    وزین در نیز شاپور خردمند

    بکار آورد با او نکته‌ای چند


    دلش را در صبوری بند کردند

    به یاد خسروش خسرند کردند


    شکیبا شد در این غم روزگاری

    نه در تن دل نه در دولت قراری

  5. 2 کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:

    faraz (1st February 2010), zahra jan (1st March 2010)

  6. #43
    ruya آواتار ها
    وضعیت : ruya هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Sep 2008
    محل سکونت : TEHRAN
    نوشته ها : 16,742
    تشکر : 4,420
    تشکر شده 20,488 بار در 10,389 ارسال

    Ashegh

    پیش فرض

    مهین بانو دلش دادی شب و روز

    بدان تا نشکند ماه دل افروز


    یکی روزش به خلوت پیش خود خواند

    که عمرش آستین بر دولت افشاند


    کلید گنجها دادش که بر گیر

    که پیشت مرد خواهد مادر پیر


    در آمد کار اندامش به سستی

    به بیماری کشید از تن درستی


    چو روزی چند بروی رنج شد چیر

    تن از جان سیر شد جان از جهان سیر


    جهان از جان شیرینش جدا کرد

    به شیرین هم جهان هم جان رها کرد


    فرو شد آفتابش در سیاهی

    بنه در خاک برد از تخت شاهی


    چنین است آفرینش را ولایت

    که باشد هر بهاری را نهایت


    نیامد شیشه‌ای از سنگ در دست

    که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست


    فغان زین چرخ کز نیرنگ سازی

    گهی شیشه کند گه شیشه‌بازی


    به اول عهد زنبور انگبین کرد

    به آخر عهد باز آن انگبین خورد


    بدین قالب که بادش در کلاهست

    مشو غره که مشتی خاک را هست


    ز بادی کو کلاه از سر کند دور

    گیاه آسوده باشد سرو رنجور


    بدین خان کو بنا بر باد دارد

    مشو غره که بد بنیاد دارد


    چه می‌پیچی درین دام گلو پیچ

    که جوزی پوده بینی در میان هیچ


    چو روباهان و خرگوشان منه گوش

    به روبه بازی این خواب خرگوش


    بسا شیر شکار و گرگ جنگی

    که شد در زیر این روبه پلنگی


    نظر کردم ز روی تجربت هست

    خوشیهای جهان چون خارش دست


    به اول دست را خارش خوش افتد

    به آخر دست بر دست آتش افتد


    همیدون جام گیتی خوشگوار است

    به اول مستی و آخر خمار است


    رها کن غم که دنیا غم نیرزد

    مکن شادی که شادی هم نیرزد


    اگر خواهی جهان در پیش کردن

    شکم‌واری نخواهی بیش خوردن


    گرت صد گنج هست ار یکدرم نیست

    نصیبت زین جهان جز یک شکم نیست


    همی تا پای دارد تندرستی

    ز سختی‌ها نگیرد طبع سستی


    چو برگردد مزاج از استقامت

    به دشواری به دست آید سلامت


    دهان چندان نماید نوش خندی

    که یابد در طبیعت نوشمندی


    چو گیرد ناامیدی مرد را گوش

    کند راه رهائی را فراموش


    جهان تلخ است خوی تلخناکش

    به کم خوردن توان رست از هلاکش


    مشو پر خواره چون کرمان در این گور

    به کم خوردن کمر دربند چون مور


    ز کم خوردن کسی را تب نگیرد

    ز پر خوردن به روزی صد بمیرد


    حرام آمد علف تاراج کردن

    به دارو طبع را محتاج کردن


    چو باشد خوردن نان گلشکروار

    نباشد طبع را با گلشکر کار


    چو گلبن هر چه بگذاری بخندد

    چو خوردی گر شکر باشد بگندد


    چو دنیا را نخواهی چند جوئی

    بدو پوئی بد او چند گوئی


    غم دنیا کسی در دل ندارد

    که در دنیا چو ما منزل ندارد


    درین صحرا کسی کو جای گیر است

    ز مشتی آب و نانش ناگزیر است


    مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگ

    که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ


    جهان از نام آنکس ننگ دارد

    که از بهر جهان دلتنگ دارد


    غم روزی مخور تا روز ماند

    که خود روزی رسان روزی رساند


    فلک با این همه ناموس و نیرنگ

    شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ


    بر این ابلق که آمد شد گزیند

    چو این آمد فرود آن بر نشیند


    در این سیلاب غم کز ما پدر برد

    پسر چون زنده ماند چون پدر مرد


    کسی کو خون هندوئی بریزد

    چو وارث باشد آن خون برنخیزد


    چه فرزندی تو با این ترکتازی

    که هندوی پدرکش را نوازی


    بزن تیری بدین کوژ کمان پشت

    که چندین پشت بر پشت ترا کشت


    فلک را تا کمان بی‌زه نگردد

    شکار کس در او فربه نگردد


    گوزنی را که ره بر شیر باشد

    گیا در زیر پی شمشیر باشد


    تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش

    که داری باد در پس چاه در پیش


    مباش ایمن که این دریای خاموش

    نکرد است آدمی خوردن فراموش


    کدامین ربع را بینی ربیعی

    کزان بقعه برون ناید بقیعی


    جهان آن به که دانا تلخ گیرد

    که شیرین زندگانی تلخ میرد


    کسی کز زندگی با درد و داغ است

    به وقت مرگ خندان چون چراغ است


    سرانی کز چنین سر پرفسوسند

    چون گل گردن زنان را دست بوسند


    اگر واعظ بود گوید که چون کاه

    تو بفکن تامنش بر دارم از راه


    و گر زاهد بود صد مرده کوشد

    که تو بیرون کنی تا او بپوشد


    چو نامد در جهان پاینده چیزی

    همه ملک جهان نرزد پشیزی


    ره آورد عدم ره توشه خاک

    سرشت صافی آمد گوهر پاک


    چنین گفتند دانایان هشیار

    که نیک و بد به مرگ آید پدیدار


    بسا زن نام کانجان مرد یابی

    بسا مردا که رویش زرد یابی


    خداوندا چو آید پای بر سنگ

    فتد کشتی در آن گردابه تنگ


    نظامی را به آسایش رسانی

    ببخشی و ببخشایش رسانی

  7. 2 کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:

    faraz (1st February 2010), zahra jan (1st March 2010)

  8. #44
    ruya آواتار ها
    وضعیت : ruya هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Sep 2008
    محل سکونت : TEHRAN
    نوشته ها : 16,742
    تشکر : 4,420
    تشکر شده 20,488 بار در 10,389 ارسال

    Ashegh

    پیش فرض

    چون بر شیرین مقرر گشت شاهی

    فروغ ملک بر مه شد ز ماهی


    به انصافش رعیت شاد گشتند

    همه زندانیان آزاد گشتند


    ز مظلومان عالم جور برداشت

    همه آیین جور از دور برداشت


    زهر دروازه‌ای برداشت باجی

    نجست از هیچ دهقانی خراجی


    مسلم کرد شهر و روستا را

    که بهتر داشت از دنیا دعا را


    ز عدلش باز با تیهو شده خویش

    به یک جا آب خورده گرگ با میش


    رعیت هر چه بود از دور و پیوند

    بدین و داد او خوردند سوگند


    فراخی در جهان چندان اثر کرد

    که یک دانه غله صد بیشتر کرد


    نیت چون نیک باشد پادشا را

    گهر خیزد به جای گل گیا را


    درخت بد نیت خوشیده شاخست

    شه نیکو نیت را پی فراخست


    فراخیها و تنگی‌های اطراف

    ز رای پادشاه خود زند لاف


    ز چشم پادشاه افتاد رائی

    که بد رائی کند در پادشائی


    چو شیرین از شهنشه بی خبر بود

    در آن شاهی دلش زیر و زبر بود


    اگر چه دولت کیخسروی داشت

    چو مدهوشان سر صحرا روی داشت


    خبر پرسید از هر کاروانی

    مگر کارندش از خسرو نشانی


    چو آگه شد که شاه مشتری بخت

    رسانید از زمین بر آسمان تخت


    ز گنج افشانی و گوهر نثاری

    بجای آورد رسم دوستداری


    ولیک از کار مریم تنگدل بود

    که مریم در تعصب سنگدل بود


    ملک را داده بد در روم سوگند

    که با کس در نسازد مهر و پیوند


    چو شیرین از چنین تلخی خبر یافت

    نفس را زین حکایت تلخ‌تر یافت


    ز دل کوری به کار دل فرو ماند

    در آن محنت چو خر در گل فرو ماند


    در آن یکسال کو فرماندهی کرد

    نه مرغی بلکه موری را نیازرد


    دلش چون چشم شوخش خفتگی داشت

    همه کارش چو زلف آشفتگی داشت


    همی ترسید کز شوریده رائی

    کند ناموس عدلش بی‌وفائی


    جز آن چاره ندید آن سرو چالاک

    کز آن دعوی کند دیوان خود پاک


    کند تنها روی در کار خسرو

    به تنهائی خورد تیمار خسرو


    نبود از رای سستش پای بر جای

    که بیدل بود و بیدل هست بیرای


    به مولائی سپرد آن پادشاهی

    دلش سیر آمد از صاحب کلاهی


    به گلگون رونده رخت بر بست

    زده شاپور بر فتراک او دست


    وزان خوبان چو در ره پای بفشرد

    کنیزی چند را با خویشتن برد


    که در هر جای با او یار بودند

    به رنج و راحتش غمخوار بودند


    بسی برداشت از دیبا و دینار

    ز جنس چارپایان نیز بسیار


    ز گاو و گوسفند و اسب و اشتر

    چو دریا کرده کوه و دشت را پر


    وز آنجا سوی قصر آمد به تعجیل

    پس او چارپایان میل در میل


    دگر ره در صدف شد لولوتر

    به سنگ خویش تن در داد گوهر


    به هور هندوان آمد خزینه

    به سنگستان غم رفت آبگینه


    از آن در خوشاب آن سنگ سوزان

    چو آتش گاه موبد شد فروزان


    ز روی او که بد خرم بهاری

    شد آن آتشکده چون لاله‌زاری


    ثز گرمی کان هوا در کار او بود

    هوا گفتی که گرمی دار او بود


    ملک دانست کامد یار نزدیک

    بدید امید را در کار نزدیک


    ز مریم بود در خاطر هراسش

    که مریم روز و شب می‌داشت پاسش


    به مهد آوردنش رخصت نمی‌یافت

    به رفتن نیز هم فرصت نمی‌یافت


    به پیغامی قناعت کرد از آن ماه

    به بادی دل نهاد از خاک آن راه


    نبودی یک زمان بی‌یاد دلدار

    وز آن اندیشه می‌پیچید چون ما

  9. یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:

    zahra jan (1st March 2010)

  10. #45
    ruya آواتار ها
    وضعیت : ruya هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Sep 2008
    محل سکونت : TEHRAN
    نوشته ها : 16,742
    تشکر : 4,420
    تشکر شده 20,488 بار در 10,389 ارسال

    Ashegh

    پیش فرض

    چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ

    سپاه روم زد بر لشگر زنگ


    بر آمد یوسفی نارنج در دست

    ترنج مه زلیخا وار بشکست


    شد از چشم فلک نیرنگ سازی

    گشاد ابرویها در دلنوازی


    در پیروزه گون گنبد گشادند

    به پیروزی جهان را مژده دادند


    زمانه ایمن از غوغا و فریاد

    زمین آسوده از تشنیع و بیداد


    به فال فرخ و پیرایه نو

    نهاده خسروانی تخت خسرو


    سراپرده به سدره سر کشیده

    سماطینی به گردون بر کشیده


    ستاده قیصر و خاقان و فغفور

    یک آماج از بساط پیشکه دور


    به هر گوشه مهیا کرده جائی

    برو زانو زده کشور خدائی


    طرفداران که صف در صف کشیدند

    ز هیبت پشت پای خویش دیدند


    کسی کش در دل آمد سر بریدن

    نیارست از سیاست باز دیدن


    ز بس گوهر کمرهای شب‌افروز

    در گستاخ بینی بسته بر روز


    قبا بسته کمرداران چون پیل

    کمربندی زده مقدار ده میل


    در آن صف کاتش از بیم آب گشتی

    سخن گر زر بدی سیماب گشتی


    نشسته خسرو پرویز بر تخت

    جوان فرو جوان طبع و جوان بخت


    در رویه کرد تخت پادشائیش

    کشیده صف غلامان سرائیش


    ز خاموشی در آن زرینه پرگار

    شده نقش غلامان نقش دیوار


    زمین را زیر تخت آرام داده

    به رسم خاص بار عام داده


    به فتح‌الباب دولت بامدادان

    ز در پیکی در آمد سخت شادان


    زمین بوسید و گفتا شادمان باش

    همیشه در جهان شاه جهان باش


    تو زرین بهره باش از تخت زرین

    که چوبین بهره شد بهرام چوبین


    نشاط از خانه چوبین برون تاخت

    که چوبین خانه از دشمن به پرداخت


    شهنشاه از دل سنگین ایام

    مثل زد بر تن چوبین بهرام


    که تا بر ما زمانه چوب زن بود

    فلک چوبک‌زن چوبینه تن بود


    چو چوب دولت ما شد برآور

    مه چوبینه چوبین شد به خاور


    نه این بهرام اگر بهرام گور است

    سرانجام از جهانش بهره گور است


    اگر بهرام گوری رفت ازین دام

    بیا تا بنگری صد گور بهرام


    اگر بهرام گوری رفت ازین دام

    بیا تا بنگری صد گور بهرام


    جهان تا در جهان یاریش می‌کرد

    تمنای جهانداریش می‌کرد


    کجا آن شیر کز شمشیر گیری

    چو مستان کرد با ما شیر گیری


    کجا آن تیغ کاتش در جهان زد

    تپانچه بر درفش کاویان زد


    بسا فرزانه را کو شیرزاد است

    فریب خاکیان بر باد داد است


    بسا گرگ جوان کز روبه پیر

    به افسون بسته شد در دام نخجیر


    از آن بر گرگ روبه راست شاهی

    که روبه دام بیند گرگ ماهی


    بسا شه کز فریب یافه گویان

    خصومت را شود بی‌وقت جویان


    سرانجام از شتاب خام تدبیر

    به جای پرنیان بر دل نهد تیر


    ز مغروری کلاه از سر شود دور

    مبادا کس به زور خویش مغرور


    چراغ ارچه ز روغن نور گیرد

    بسا باشد که از روغن بمیرد


    خورش‌ها را نمک رو تازه دارد

    نمک باید که نیز اندازه دارد


    مخور چندان که خرما خار گردد

    گوارش در دهن مردار گردد


    چنان خور کز ضرورتهای حالت

    حرام دیگران باشد حلالت


    مقیمی را که این دروازه باید

    غم و شادیش را اندازه باید


    مجو بالاتر از دوران خود جای

    مکش بیش از گلیم خویشتن پای


    چو دریا بر مزن موجی که داری

    مپر بالاتر از اوجی که داری


    به قدر شغل خود باید زدن لاف

    که زر دوزی نداند بوریا باف


    چه نیکو داستانی زد هنرمند

    هلیله با هلیله قند با قند


    نه فرخ شد نهاد نو نهادن

    ره و رسم کهن بر باد دادن


    به قندیل قدیمان در زدن سنگ

    به کالای یتیمان بر زدن چنگ


    هر آنکو کشت تخمی کشته بر داد

    نه من گفتم که دانه زو خبر داد


    نه هر تخمی درختی راست روید

    نه هر رودی سرودی راست گوید


    به سرهنگی حمایل کردن تیغ

    بسا مه را که پوشد چهره در میغ


    تو خونریزی مبین کو شیر گیرد

    که خونش گیرد ارچه دیر گیرد


    از این ابلق سوار نیم زنگی

    که در زیر ابلقی دارد دو رنگی


    مباش ایمن که باخوی پلنگ است

    کجا یکدل شود آخر دو رنگ است


    ستم در مذهب دولت روا نیست

    که دولت با ستمگار آشنا نیست


    خری در کاهدان افتاد ناگاه

    نگویم وای بر خر وای بر کاه


    مگس بر خوان حلوا کی کند پشت

    به انجیری غرابی چون توان کشت


    به سیم دیگران زرین مکن کاخ

    کزین دین رخنه گردد کیسه سوراخ


    نگه دار اندرین آشفته بازار

    کدین گازر از نارج عطار


    مشو خامش چو کار افتد به زاری

    که باشد خامشی نوعی ز خواری


    شنیدستم که در زنجیر عامان

    یکی بود است ازین آشفته نامان


    چو با او سختی نابالغی جنگ

    به بالغ‌تر کسی برداشتی سنگ


    بپرسیدند کز طفلان خوری خار

    ز پیران کین کشی چون باشد این کار


    بخنده گفت اگر پیران نخندند

    کجا طفلان ستمکاری پسندند


    چو دست از پای ناخشنود باشد

    به جرم پای سر مأخوذ باشد


    به جباری مبین در هیچ درویش

    که او هم محتشم باشد بر خویش


    ز عیب نیک مردم دیده بر دوز

    هنر دیدن ز چشم بد میاموز


    هنر بیند چو عیب این چشم جاسوس

    تو چشم زاغ بین نه پای طاوس


    ترا حرفی به صد تزویر در مشت

    منه بر حرف کس بیهوده انگشت


    به عیب خویش یک دیده نمائی؟

    به عیب دیگران صد صد گشائی ؟


    نه کم ز آیینه‌ای در عیب جوئی

    به آیینه رها کن سخت روئی


    حفاظ آینه این یک هنر بس

    که پیش کس نگوید غیبت کس


    چو سایه رو سیاه آنکس نشیند

    که واپس گوید آنچ از پیش بیند


    نشاید دید خصم خویش را خرد

    که نرد از خام دستان کم توان برد


    مشو غره بر آن خرگوش زرفام

    که بر خنجر نگارد مرد رسام


    که چون شیران بدان خنجر ستیزند

    بدو خون بسی خرگوش ریزند


    در آب نرم رو منگر به خواری

    که تند آید گه زنهار خواری


    بر آتش دل منه کو رخ فروزد

    که وقت آید که صد خرمن بسوزد


    به گستاخی مبین در خنده شیر

    که نه دندان نماید بلکه شمشیر


    هر آنکس کو زند لاف دلیری

    ز جنگ شیر یابد نام شیری


    چو کین خواهی ز خسرو کرد بهرام

    ز کین خسروان خسرو شدش نام


    به ارباکم ز خود خود را نسنجی

    کز افکندن وز افتادن برنجی


    ستیزه با بزرگان به توان برد

    که از همدستی خردان شوی خرد


    نهنگ آن به که در دریا ستیزد

    کز آب خرد ماهی خرد خیزد


    چو خسرو گفت بسیاری درین باب

    بزرگان ریختند از دیدگان آب


    فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ

    روان کرده ز نرگس آب گلرنگ


    سه روز اندوه خورد از بهر بهرام

    نه با تخت آشنا می‌شد و نه با جام

  11. یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:

    zahra jan (1st March 2010)

  12. #46
    ruya آواتار ها
    وضعیت : ruya هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Sep 2008
    محل سکونت : TEHRAN
    نوشته ها : 16,742
    تشکر : 4,420
    تشکر شده 20,488 بار در 10,389 ارسال

    Ashegh

    پیش فرض

    چهارم روز مجلس تازه کردند

    غناها را بلند آوازه کردند


    به بخشیدن در آمد دست دریا

    زمین گشت از جواهر چون ثریا


    ملک چون شد ز نوش ساقیان مست

    غم دیدار شیرین بردش از دست


    طلب فرمود کردن باربد را

    وزو درمان طلب شد درد خود را

  13. یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:

    zahra jan (1st March 2010)

  14. #47
    ruya آواتار ها
    وضعیت : ruya هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Sep 2008
    محل سکونت : TEHRAN
    نوشته ها : 16,742
    تشکر : 4,420
    تشکر شده 20,488 بار در 10,389 ارسال

    Ashegh

    پیش فرض

    در آمد باربد چون بلبل مست

    گرفته بربطی چون آب در دست


    ز صد دستان که او را بود در ساز

    گزیده کرد سی لحن خوش آواز


    ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش

    گهی دل دادی و گه بستدی هوش


    ببربط چون سر زخمه در آورد

    ز رود خشک بانک تر در آورد


    اول گنج باد آورد

    چوباد از گنج باد آورد راندی

    ز هر بادی لبش گنجی فشاندی


    دوم گنج گاو

    چو گنج گاو را کردی نواسنج

    برافشاندی زمین هم گاو و هم گنج


    سوم گنج سوخته

    ز گنج سوخته چون ساختی راه

    ز گرمی سوختی صد گنج را آه


    چهارم شادروان مروارید

    چو شادروان مروارید گفتی

    لبش گفتی که مروارید سفتی


    پنجم تخت طاقدیسی

    چو تخت طاقدیسی ساز کردی

    بهشت از طاقها در باز کردی


    ششم و هفتم ناقوسی و اورنگی

    چو ناقوسی و اورنگی زدی ساز

    شدی ارونگ چون ناقوس از آواز


    هشتم حقه کاوس

    چو قند ز حقه کاوس دادی

    شکر کالای او را بوس دادی


    نهم ماه بر کوهان

    چون لحن ماه بر کوهان گشادی

    زبانش ماه بر کوهان نهادی


    دهم مشک دانه

    چو برگفتی نوای مشک دانه

    ختن گشتی ز بوی مشک خانه


    یازدهم آرایش خورشید

    چو زد زارایش خورشید راهی

    در آرایش بدی خورشید ماهی


    دوازدهم نیمروز

    چو گفتی نیمروز مجلس افروز

    خرد بی‌خود بدی تا نیمه روز


    سیزدهم سبز در سبز

    چو بانگ سبز در سبزش شنیدی

    ز باغ زرد سبزه بر دمیدی


    چهاردهم قفل رومی

    چو قفل رومی آوردی در آهنگ

    گشادی قفل گنج از روم و از زنگ


    پانزدهم سروستان

    چو بر دستان سروستان گذشتی

    صبا سالی به سروستان نگشتی


    شانزدهم سرو سهی

    و گر سرو سهی را ساز دادی

    سهی سروش به خون خط باز دادی


    هفدهم نوشین باده

    چو نوشین باده را در پرده بستی

    خمار باده نوشین شکستی


    هیجدهم رامش جان

    چو کردی رامش جان را روانه

    ز رامش جان فدا کردی زمانه


    نوزدهم ناز نوروز یا ساز نوروز

    چو در پرده کشیدی ناز نوروز

    به نوروزی نشستی دولت آن روز


    بیستم مشگویه

    چو بر مشگویه کردی مشگ مالی

    همه مشگو شدی پرمشک حالی


    بیست و یکم مهرگانی

    چو نو کردی نوای مهرگانی

    ببردی هوش خلق از مهربانی


    بیست و دوم مروای نیک

    چو بر مروای نیک انداختی فال

    همه نیک آمدی مروای آن سال


    بیست و سوم شبدیز

    چو در شب بر گرفتی راه شبدیز

    شدندی جمله آفاق شب خیز


    بیست و چهارم شب فرخ

    چو بر دستان شب فرخ کشیدی

    از آن فرخنده‌تر شب کس ندیدی


    بیست و پنجم فرخ روز

    چو یارش رای فرخ روز گشتی

    زمانه فرخ و فیروز گشتی


    بیست و ششم غنچه کبک دری

    چو کردی غنچه کبک دری تیز

    ببردی غنچه کبک دلاویز


    بیست و هفتم نخجیرگان

    چو بر نخجیرگان تدبیر کردی

    بسی چون زهره را نخجیر کردی


    بیست و هشتم کین سیاوش

    چو زخمه راندی از کین سیاوش

    پر از خون سیاوشان شدی گوش


    بیست و نهم کین ایرج

    چو کردی کین ایرج را سرآغاز

    جهان را کین ایرج نو شدی باز


    سی‌ام باغ شیرین

    چو کردی باغ شیرین را شکربار

    درخت تلخ را شیرین شدی بار


    نواهائی بدینسان رامش انگیز

    همی زد باربد در پرده تیز


    بگفت باربد کز بار به گفت

    زبان خسروش صدبار زه گفت


    چنان بد رسم آن بدر منور

    که بر هر زه بدادی بدره زر


    به هر پرده که او بنواخت آن روز

    ملک گنجی دگر پرداخت آن روز


    به هر پرده که او بر زد نوائی

    ملک دادش پر از گوهر قبائی


    زهی لفظی که گر بر تنگ دستی

    زهی گفتی زهی زرین به دستی


    درین دوران گرت زین به پسندند

    زهی پشمین به گردن وانه بندند


    ز عالی همتی گردن برافراز

    طناب هرزه از گردن بینداز


    به خرسندی طمع را دیده بر دوز

    ز چون من قطره دریائی در آموز


    که چندین گنج بخشیدم به شاهی

    وز آن خرمن نجستم برگ کاهی


    به برگی سخن را راست کردم

    نه او داد و نه من درخواست کردم


    مرا این بس که پر کردم جهان را

    ولی نعمت شدم دریا و کان را


    نظامی گر زه زرین بسی هست

    زه تو زهد شد مگذارش از دست


    بدین زه گر گریبان را طرازی

    کنی بر گردنان گردن فرازی

  15. یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:

    zahra jan (1st March 2010)

  16. #48
    ruya آواتار ها
    وضعیت : ruya هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Sep 2008
    محل سکونت : TEHRAN
    نوشته ها : 16,742
    تشکر : 4,420
    تشکر شده 20,488 بار در 10,389 ارسال

    Ashegh

    پیش فرض

    چو بدر از جیب گردون سر برآورد

    زمین عطف هلالی بر سر آورد


    ز مجلس در شبستان رفت خسرو

    شده سودای شیرین در سرش نو


    چو بر گفتی ز شیرین سرگذشتی

    دهان مریم از غم تلخ گشتی


    در آن مستی نشسته پیش مریم

    دم عیسی بر او می‌خواند هر دم


    که شیرین گرچه از من دور بهتر

    ز ریش من نمک مهجور بهتر


    ولی دانم که دشمن کام گشتست

    به گیتی در به من بدنام گشتست


    چو من بنوازم و دارم عزیزش

    صواب آید که بنوازی تو نیزش


    اجازت ده کزان قصرش بیارم

    به مشکوی پرستاران سپارم


    نبینم روی او گر باز بینم

    پر آتش باد چشم نازنینم


    جوابش داد مریم که ای جهانگیر

    شکوهت چون کواکب آسمان‌گیر


    خلافت را جهان بر در نهاده

    فلک بر خط حکمت سر نهاده


    اگر حلوای تر شد نام شیرین

    نخواهد شد فرود از کام شیرین


    ترا بی‌رنج حلوائی چنین نرم

    برنج سرد را تا کی کنی گرم


    رطب خور خار نادیدن ترا سود

    که بس شیرین بود حلوای بی‌دود


    مرا با جادوئی هم حقه‌سازی؟

    که بر سازد ز بابل حقه‌بازی


    هزار افسانه از بر بیش دارد

    به طنازی یکی در پیش دارد


    ترا بفریبد و ما را کند دور

    تو زو راضی شوی من از تو مهجور


    من افسونهای او را نیک دانم

    چنین افسانها را نیک خوانم


    بسا زن کو صد از پنجه نداند

    عطارد را به زرق از ره براند


    زنان مانند ریحان سفالند

    درون سو خبث و بیرون سو جمالند


    نشاید یافتن در هیچ برزن

    وفا در اسب و در شمشیر و در زن


    وفا مردی است بر زن چون توان بست

    چو زن گفتی بشوی از مردمی دست


    بسی کردند مردان چاره‌سازی

    ندیدند از یکی زن راست بازی


    زن از پهلوی چپ گویند برخاست

    مجوی از جانب چپ جانب راست


    چه بندی دل در آن دور از خدائی

    کزو حاصل نداری جز بلائی


    اگر غیرت بری با درد باشی

    و گر بی‌غیرتی نامرد باشی


    برو تنها دم از شادی برآور

    چو سوسن سر به آزادی برآور


    پس آنگه بر زبان آورد سوگند

    به هوش زیرک و جان خردمند


    به تاج قیصر و تخت شهنشاه

    که گر شیرین بدین کشور کند راه


    به گردن برنهم مشگین رسن را

    بر آویزم ز جورت خویشتن را


    همان به کو در آن وادی نشیند

    که جغد آن به که آبادی نبیند


    یقین شد شاه را چون مریم این گفت

    که هرگز در نسازد جفت با جفت


    سخن را از در دیگر بنی کرد

    نوازش می‌نمود و صبر می‌کرد


    سوی خسرو شدی پیوسته شاپور

    به صد حیلت پیامی دادی از دور


    جوابش هم نهانی باز بردی

    ز خونخواری به غمخواری سپردی


    از آن بازیچه حیران گشت شیرین

    که بی او چون شکیبد شاه چندین


    ولی دانست کان نز بی‌وفائیست

    شکیبش بر صلاح پادشائیست

  17. #49
    ruya آواتار ها
    وضعیت : ruya هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Sep 2008
    محل سکونت : TEHRAN
    نوشته ها : 16,742
    تشکر : 4,420
    تشکر شده 20,488 بار در 10,389 ارسال

    Ashegh

    پیش فرض

    شفاعت کرد روزی شه به شاپور

    که تا کی باشم از دلدار خود دور


    بیار آن ماه را یک شب درین برج

    که پنهان دارمش چون لعل در درج


    من از بهر صلاح دولت خویش

    نیارم رغبتی کردن به دو بیش


    که ترسم مریم از بس ناشکیبی

    چو عیسی برکشد خود را صلیبی


    همان بهتر که با آن ماه دلدار

    نهفته دوستی ورزم پری‌وار


    اگر چه سوخته پایم ز راهش

    چو دست سوخته دارم نگاهش


    گر این شوخ آن پریرخ را ببیند

    شود دیوی و بر دیوی نشیند


    پذیرفتار فرمان گشت نقاش

    که بندم نقش چین را در تو خوش باش


    به قصر آمد چو دریائی پر از جوش

    که باشد موج آن دریا همه نوش


    حکایت کرد با شیرین سرآغاز

    که وقت آمد که بر دولت کنی ناز


    ملک را در شکارت رخش تند است

    ولیک از مریمش شمشیر کند است


    از آن او را چنین آزرم دارد

    که از پیمان قیصر شرم دارد


    بیا تا یک سواره برنشینیم

    ره مشگوی خسرو بر گزینیم


    طرب می‌ساز با خسرو نهانی

    سر آید خصم را دولت چو دانی


    بت تنها نشین ماه تهی رو

    تهی از خویشتن تنها ز خسرو


    به تندی بر زد آوازی به شاپور

    که از خود شرم دارای از خدا دور


    مگو چندین که مغزم را برفتی

    کفایت کن تمام است آنچه گفتی


    نه هر گوهر که پیش آید توان سفت

    نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت


    نه هر آبی که پیش آید توان خورد

    نه هرچ از دست برخیزد توان کرد


    نیاید هیچ از انصاف تو یادم

    به بی‌انصافیت انصاف دادم


    از این صنعت خدا دوری دهادت

    خرد ز این کار دستوری دهادت


    بر آوردی مرا از شهریاری

    کنون خواهی که از جانم بر آری


    من از بی‌دانشی در غم فتادم

    شدم خشک از غم اندر نم فتادم


    در آنجان گر ز من بودی یکی سوز

    به گیسو رفتمی راهش شب و روز


    خر از دکان پالان گر گریزد

    چو بیند جو فروش از جای خیزد


    کسادی چون کشم گوهر نژادم

    نخوانده چون روم آخر نه بادم


    چو ز آب حوض تر گشتست زینم

    خطا باشد که در دریا نشینم


    چه فرمائی دلی با این خرابی

    کنم با اژدهائی هم نقابی


    چو آن درگاه را در خور نیفتم

    به زور آن به که از در درنیفتم


    ببین تا چند بار اینجا فتادم

    به غمخواری و خواری دل نهادم


    نیفتاد آن رفیق بی‌وفا را

    که بفرستد سلامی خشک ما را


    به یک گز مقنعه تا چند کوشم

    سلیح مردمی تا چند پوشم


    روانبود که چون من زن شماری

    کله‌داری کند با تاجداری


    قضای بد نگر کامد مرا پیش

    خسک بر خستگی و خار بر ریش


    به گل چیدن بدم در خار ماندم

    به کاری می‌شدم دربار ماندم


    چو خود بد کردم از کس چون خروشم

    خطای خود ز چشم بد چه پوشم


    یکی را گفتم این جان و جهانست

    جهان بستد کنون دربند جانست


    نه هرکس که آتشی گوید زبانش

    بسوزاند تف آتش دهانش


    ترازو را دو سر باشد نه یکسر

    یکی جو در حساب آرد یکی زر


    ترازوئی که ما را داد خسرو

    یکی سر دارد آن هم نیز پر جو


    دلم زان جو که خرباری ندارد

    به غیر از خوردنش کاری ندارد


    نمانم جز عروسی را در این سنگ

    که از گچ کرده باشندش به نیرنگ


    عروس گچ شبستان را نشاید

    ترنج موم ریحان را نشاید


    بسی کردم شگرفیها که شاید

    که گویم وز توام شرمی نیاید


    چه کرد آن رهزن خونخواره من

    جز آتش پاره‌ای درباره من


    من اینک زنده او با یار دیگر

    ز مهر انگیخته بازار دیگر


    اگر خود روی من روئیست از سنگ

    در او بیند فرو ریزد ازین ننگ


    گرفتم سگ صفت کردندم آخر

    به شیر سگ نپروردندم آخر


    سگ از من به بود گر تا توانم

    فریبش را چو سگ از در نرانم


    شوم پیش سگ اندازم دلی را

    که خواهد سگ دل بی‌حاصلی را


    دل آن به کو بدان کس وا نبیند

    که در سگ بیند و در ما نه بیند


    مرا خود کاشکی مادر نزادی

    و گر زادی بخورد سگ بدادی


    بیا تا کژ نشینم راست گویم

    چه خواریها کز او نامد برویم


    هزاران پرده بستم راست در کار

    هنوزم پرده کژ می‌دهد یار


    شد آبم و او به موئی تر نیامد

    چنان کابی به آبی بر نیامد


    چگونه راست آید رهزنی را

    که ریزد آبروی چون منی را


    فرس با من چنان در جنگ راند است

    که جای آشتی رنگی نماند است


    چو ما را نیست پشمی در کلاهش

    کشیدم پشم در خیل و سپاهش


    ز بس سر زیر او بردن خمیدم

    ز بس تار غمش خود را ندیدم


    دلم کورست و بینائی گزیند

    چه کوری دل چه آن کس کو نه بیند


    سرم می‌خارد و پروا ندارم

    که در عشقش سر خود را بخارم


    زبانم خود چنین پر زخم از آنست

    که هرچ او می‌دهد زخم زبانست


    سزد گر با من او همدم نباشد

    ز کس بختم نبد زو هم نباشد


    بدین بختم چنو همخوابه باید

    کز او سرسام را گرمابه پاید


    دلم می‌جست و دانستم کز ایام

    زیانی دید خواهم کام و ناکام


    بلی هست آزموده در نشانها

    که هر کش دل جهد بیند زیانها


    کنونم می‌جهد چشم گهربار

    چه خواهم دید بسم‌الله دگربار


    مرا زین قصر بیرون گر بهشت است

    نباید رفت اگر چه سرنبشت است


    گر آید دختر قیصر نه شاپور

    ازین قصرش به رسوائی کنم دور


    به دستان می‌فریبندم نه مستم

    نیارند از ره دستان به دستم


    اگر هوش مرا در دل ندانند

    من آن دانم که در بابل ندانند


    سر اینجا به بود سرکش نه آنجا

    که نعل اینجاست در آتش نه آنجا


    اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه

    نباید کردنش سر پنجه با ماه


    به ار پهلو کند زین نرگس مست

    نهد پیشم چو سوسن دست بر دست


    و گر با جوش گرمم بر ستیزد

    چنان جوشم کز او جوشن بریزد


    فرستم زلف را تا یک فن آرد

    شکیبش را رسن در گردن آرد


    بگویم غمزه را تا وقت شبگیر

    سمندش را به رقص آرد به یک تیر


    ز گیسو مشک بر آش فشانم

    چو عودش بر سر آتش نشانم


    ز تاب زلف خویش آرم به تابش

    فرو بندم به سحر غمزه خوابش


    خیالم را بفرمایم که در خواب

    بدین خاکش دواند تیز چون آب


    مرا بگذار تا گریم بدین روز

    تو مادر مرده را شیون میاموز


    منم کز یاد او پیوسته شادم

    که او در عمرها نارد به یادم


    ز مهرم گرد او بوئی نگردد

    غم من بر دلش موئی نگردد


    گر آن نامهربان از مهر سیر است

    زمانه بر چنین بازی دلیر است


    شکیبائی کنم چندان که یک روز

    درآیداز در مهر آن دل‌افروز


    کمند دل در آن سرکش چه پیچم

    رسن در گردن آتش چه پیچم


    زمینم من به قدر او آسمان‌وار

    زمین را کی بود با آسمان کار


    کند با جنس خود هر جنس پرواز

    کبوتر با کبوتر باز با باز


    نشاید باد را در خاک بستن

    نه باهم آب و آتش را نشستن


    چو وصلش نیست از هجران چه ترسم

    تنی نازنده از زندان چه ترسم


    بود سرمایه‌داران را غم بار

    تهیدست ایمن است از دزد و طرار


    نه آن مرغم که بر من کس نهد قید

    نه هر بازی تواند کردنم صید


    گر آید خسرو از بتخانه چین

    ز شورستان نیابد شهد شیرین


    اگر شبدیز توسن را تکی هست

    ز تیزی نیز گلگون را رگی هست


    و گر مریم درخت قند کشته است

    رطب‌های مرا مریم سرشته است


    گر او را دعوی صاحب کلاهی است

    مرا نیز از قصب سربند شاهی است


    نخواهم کردن این تلخی فراموش

    که جان شیرین کند مریم کند نوش


    یکی درجست و دریا در کمین یافت

    یکی سرکه طلب کرد انگبین یافت


    همه ساله نباشد سینه بر دست

    به هرجا گرد رانی گردنی هست


    نبودم عاشق ار بودم به تقدیر

    پشیمانم خطا کردم چه تدبیر


    مزاحی کردم او درخواست پنداشت

    دروغی گفتم او خود راست پنداشت


    دل من هست از این بازار بی‌زار

    قسم خواهی به دادار و به دیدار


    سخن را رشته بس باریک رشتم

    و گرچه در شب تاریک رشتم


    چنین تا کی چو موم افسرده باشم

    برافروزم و گر نه مرده باشم


    به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ

    خداوندا تو می‌دانی دگر هیچ


    لب آنکس را دهم کو را نیاز است

    نه دستی راست حلواکان دراز است؟


    بهاری را که بر خاکش فشانی

    از آن به کش برد باد خزانی


    گرفتار سگان گشتن به نخجیر

    به از افسوس شیران زبون گیر


    بیا گو گر منت باید چو مردان

    به پای خود کسی رنجه مگردان


    هژبرانی که شیران شکارند

    به پای خود پیام خود گذارند


    چو دولت پای بست اوست پایم

    به پای دیگران خواندن نیایم


    به دوش دیگران زنبیل سایند؟

    به دندان کسان زنجیر خایند؟


    چه تدبیر از پی تدبیر کردن

    نخواهم خویشتن را پیر کردن


    به پیری می‌خورم؟ بادم قدح خرد

    که هنگام رحیل آخور زند کرد


    به نادانی در افتادم بدین دام

    به دانائی برون آیم سرانجام


    مگر نشنیدی از جادوی جوزن

    که داند دود هر کس راه روزن


    مرا این رنج و این تیمار دیدن

    ز دل باید نه از دلدار دیدن


    همه جا دزد از بیگانه خیزد

    مرا بنگر که دزد از خانه خیزد


    به افسون از دل خود رست نتوان

    که دزد خانه را دربست نتوان


    چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم

    چرا ده بینم و فرسنگ پرسم


    دل من در حق من رای بدزد

    به دست خود تبر بر پای خود زد


    دلی دارم کز او حاصل ندارم

    مرا آن به که دل با دل ندارم


    دلم ظالم شد و یارم ستمکار

    ازین دل بی‌دلم زین یار بی‌یار


    شدم دلشاد روزی با دل‌افروز

    از آن روز اوفتادستم بدین روز


    غم روزی خورد هرکس به تقدیر

    چو من غم روزی اوفتادم چه تدبیر


    نهان تا کی کنم سوزی به سوزی

    به سر تا کی برم روزی به روزی


    مرا کز صبر کردن تلخ شد کام

    سزد گر لعبت صبرم نهی نام


    اگر دورم ز گنج و کشور خویش

    نه آخر هستم آزاد سر خویش


    نشاید حکم کردن بر دو بنیاد

    یکی بر بی‌طمع دیگر بر آزاد


    وزان پس مهر لولو بر شکر زد

    به عناب و طبرزد بانگ بر زد


    که گر شه گوید او را دوست دارم

    بگو کاین عشوه ناید در شمارم


    و گر گوید بدان صبحم نیاز است

    بگو بیدار منشین شب دراز است


    و گر گوید به شیرین کی رسم باز

    بگو با روزه مریم همی ساز


    و گر گوید بدان حلوا کشم دست؟

    بگو رغبت به حلوا کم کند مست


    و گر گوید کشم تنگش در آغوش

    بگو کاین آرزو بادت فراموش


    و گر گوید کنم زان لب شکرریز

    بگو دور از لبت دندان مکن تیز


    و گر گوید بگیرم زلف و خالش

    بگو تا هانگیری هاممالش


    و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه

    بگو با رخ برابر چون شود شاه


    و گر گوید ربایم زان زنخ گوی

    بگو چوگان خوری زان زلف بر روی


    و گر گوید به خایم لعل خندان

    بگو از دور می‌خور آب دندان


    گر از فرمان من سر برگراید

    بگو فرمان فراقت راست شاید


    فراقش گر کند گستاخ بینی

    بگو برخیزمت یا می نشینی


    وصالش گر بگوید زان اویم

    بگو خاموش باشی تا نگویم


    فرو می‌خواند ازین مشتی فسانه

    در او تهدیدهای مادگانه


    عتابش گرچه می‌زد شیشه بر سنگ

    عقیقش نرخ می‌برید در جنگ


    چو بر شاپور تندی زد خمارش

    ز رنج دل سبک‌تر گشت بارش


    به نرمی گفت کای مرد سخنگوی

    سخن در مغز تو چون آب در جوی


    اگر وقتی کنی بر شه سلامی

    بدان حضرت رسان از من پیامی


    که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد

    کجا آن صحبت شیرین‌تر از شهد


    مرا ظن بود کز من برنگردی

    خریدار بتی دیگر نگردی


    کنون در خود خطا کردی ظنم را

    که در دل جای کردی دشمنم را


    ازین بیداد دل در داد بادت

    ز آه تلخ شیرین یاد بادت


    چو بخت خفته یاری را نشائی

    چو دوران سازگاری را نشانی


    بدین خواری مجویم گر عزیزم

    خط آزادیم ده گر کنیزم


    ترا من همسرم در هم نشینی

    به چشم زیر دستانم چه بینی


    چنین در پایه زیرم مکن جای

    وگرنه بر درت بالا نهم پای


    به پلپل دانه‌های اشک جوشان

    دوانم بر در خویشت خروشان


    نداری جز مراد خویشتن کار

    نباید بود ازینسان خویشتن‌دار


    چو تو دل بر مراد خویش داری

    مراد دیگران کی پیش داری


    مرا تا خار در ره می‌شکستی

    کمان در کار ده ده می‌شکستی


    بخار تلخ شیرین بود گستاخ

    چو شیرین شد رطب خار است بر شاخ


    به باغ افکندت پالود خونم

    چو بر بگرفت باغ از در برونم


    نگشتم ز آتشت گرم ای دل‌افروز

    به دودت کور می‌کردم شب و روز


    جفا زین بیش؟ که اندامم شکستی

    چو نام‌آور شدی نامم شکستی


    عمل‌داران چو خود را ساز بینند

    به معزولان ازین به باز بینند


    به معزولی به چشمم در نشستی

    چو عامل گشتی از من چشم بستی


    به آب دیده کشتی چند رانم

    وصالت را به یاری چند خوانم


    چو بی‌یار آمدی من بودمت یار

    چو در کاری نباشد با منت کار


    چو کارم را به رسوائی فکندی

    سپر بر آب رعنائی فکندی


    برات کشتنم را ساز دادی

    به آسیب فراقم باز دادی


    نماند از جان من جز رشته تائی

    مکش کین رشته سر دارد به جائی


    مزن شمشیر بر شیرین مظلوم

    ترا آن بس که راندی نیزه بر روم


    چو نقش کارگاه رومیت هست

    ز رومی کار ارمن دور کن دست


    ز باغ روم گل داری به خرمن

    مکن تاراج تخت و تاج ارمن


    مکن کز گرمی آتش زود خیزد

    وز آتش ترسم آنگه دود خیزد


    هزار از بهر می خوردن بود یار

    یکی از بهر غم خوردن نگهدار


    مرا در کار خود رنجور داری

    کشی در دام و دامن دور داری


    خسک بر دامن دوران میفشان

    نمک بر جان مهجوران میفشان


    ترا در بزم شاهان خوش برد خواب

    ز بنگاه غریبان روی بر تاب


    رها کن تا در این محنت که هستم

    خدای خویشتن را می‌پرستم


    به دام آورده گیر این مرغ را باز

    دیگر باره به صحرا کرده پرواز


    مشو راهی که خر در گل بماند

    ز کارت بی‌دلان را دل بماند


    مزن آتش در این جان ستمکش

    رها کن خانه‌ای از بهر آتش


    در این آتش که عشق افروخت بر من

    دریغا عشق خواهد سوخت خرمن


    غمت بر هر رگم پیچید ماری

    شکستم در بن هر موی خاری


    نه شب خبسم نه روز آسایشم هست

    نه از تو ذره‌ای بخشایشم هست


    صبوری چون کنم عمری چنین تنگ

    به منزل چون رسم پائی چنین لنگ


    ز اشک و آه من در هر شماری

    بود دریا نمی دوزخ شراری


    در این دریا کم آتش گشت کشتی

    مرا هم دوزخی خوان هم بهشتی


    وگرنه بر در دوزخ نهانی

    چرا می‌جویم آب زندگانی


    مرا چون بد نباشد حال بی تو؟

    که بودم با تو پار امسال بی تو


    ترا خاکی است خاک از در گذشته

    مرا آبی است آب از سر گذشته


    بر آب دیده کشتی چند رانم

    وصالت را به یاری چند خوانم


    همه کارم که بی تو ناتمام است

    چنین خام از تمناهای خام است


    نه بینی هر که میرد تا نمیرد

    امید از زندگانی برنگیرد


    خرد ما را به دانش رهنمون است

    حساب عشق ازین دفتر برون است


    بر این ابلق کسی چابک سوار است

    که در میدان عشق آشفته کار است


    مفرح ساختن فرزانگان راست

    چو شد پرداخته دیوانگان راست


    به عشق اندر صبوری خام کاری است

    بنای عاشقی بر بی‌قراری است


    صبوری از طریق عشق دور است

    نباشد عاشق آنکس کو صبور است


    بدینسان گرچه شیرین است رنجور

    ز خسرو باد دایم رنج و غم دور


    چو بر شاپور خواند این داستان را

    سبک بوسید شاپور آستان را


    که از تدبیر ما رای تو بیش است

    همه گفتار تو بر جای خویش است


    وزان پس گر دلش اندیشه سفتی

    سخن با او نسنجیده نگفتی


    سخن باید بدانش درج کردن

    چو زر سنجیدان آنگه خرج کردن

  18. یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:

    zahra jan (1st March 2010)

  19. #50
    ruya آواتار ها
    وضعیت : ruya هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Sep 2008
    محل سکونت : TEHRAN
    نوشته ها : 16,742
    تشکر : 4,420
    تشکر شده 20,488 بار در 10,389 ارسال

    Ashegh

    پیش فرض

    پری پیکر نگار پرنیان پوش

    بت سنگین دل سیمین بنا گوش


    در آن وادی که جائی بود دلگیر

    نخوردی هیچ خوردی خوشتر از شیر


    گرش صدگونه حلوا پیش بودی

    غذاش از مادیان و میش بودی


    از او تا چارپایان دورتر بود

    ز شیر آوردن او را دردسر بود


    که پیرامون آن وادی به خروار

    همه خر زهره بد چون زهره مار


    ز چوب زهر چون چوپان خبر داشت

    چراگاه گله جای دگر داشت


    دل شیرین حساب شیر می‌کرد

    چه فن سازد در آن تدبیر می‌کرد


    که شیر آوردن از جائی چنان دور

    پرستاران او را داشت رنجور


    چو شب زلف سیاه افکند بر دوش

    نهاد از ماه زرین حلقه در گوش


    در آن حقه که بود آن ماه دلسوز

    چو مار حلقه می‌پیچید تا روز


    نشسته پیش او شاپور تنها

    فرو کرده ز هر نوعی سخنها


    از این اندیشه کان سرو سهی داشت

    دل فرزانه شاپور آگهی داشت


    چو گلرخ بیش او آن قصه بر گفت

    نیوشنده چو برگ لاله بشکفت


    نمازش برد چون هندو پری را

    ستودش چون عطارد مشتری را


    که هست اینجا مهندس مردی استاد

    جوانی نام او فرزانه فرهاد


    به وقت هندسه عبرت نمائی

    مجسطی دان و اقلیدس گشائی


    به تیشه چون سر صنعت بخارد

    زمین را مرغ بر ماهی نگارد


    به صنعت سرخ گل را رنگ بندد

    به آهن نقش چین بر سنگ بندد


    به پیشه دست بوسندش همه روم

    به تیشه سنگ خارا را کند موم


    به استادی چنین کارت بر آید

    بدین چشمه گل از خارت بر آید


    بود هر کار بی‌استاد دشوار

    نخست استاد باید آنگهی کار


    شود مرد از حساب انگشتری گر

    ولیک از موم و گل نز آهن و زر


    گرم فرماندهی فرمان پذیرم

    به دست آوردنش بر دست گیرم


    که ما هر دو به چین همزاد بودیم

    دو شاگرد از یکی استاد بودیم


    چو هر مایه که بود از پیشه برداشت

    قلم بر من فکند او تیشه برداشت


    چو شاپور این حکایت را بسر برد

    غم شیر از دل شیرین بدر برد


    چو روز آیینه خورشید دربست

    شب صد چشم هر صد چشم بربست


    تجسس کرد شاپور آن زمین را

    بدست آورد فرهاد گزین را


    به شادروان شیرین برد شادش

    به رسم خواجگان کرسی نهادش


    در آمد کوهکن مانند کوهی

    کز او آمد خلایق را شکوهی


    چو یک پیل از ستبری و بلندی

    به مقدار دو پیلش زورمندی


    رقیبان حرم به نواختندش

    به واجب جایگاهی ساختندش


    برون پرده فرهاد ایستاده

    میان در بسته و بازو گشاده


    در اندیشه که لعبت باز گردون

    چه بازی آردش زان پرده بیرون


    جهان ناگه شبیخون سازیی کرد

    پس آن پرده لعبت بازیی کرد


    به شیرین خنده‌های شکرین ساز

    در آمد شکر شیرین به آواز


    دو قفل شکر از یاقوت برداشت

    وزو یاقوت و شکر قوت برداشت


    رطب‌هائی که نخلش بار می‌داد

    رطب را گوشمال خار می‌داد


    به نوش‌آباد آن خرمان در شیر

    شکر خواند انگبین را چاشنی گیر


    ز بس کز دامن لب شکر افشاند

    شکر دامن به خوزستان برافشاند


    شنیدم نام او شیرین از آن بود

    که در گفتن عجب شیرین زبان بود


    ز شیرینی چه گویم هر چه خواهی

    بر آوازش بخفتی مرغ و ماهی


    طبرزد را چو لب پرنوش کردی

    ز شکر حلقه‌ها در گوش کردی


    در آن مجلس که او لب برگشادی

    نبودی تن که حالی جان ندادی


    کسی را کان سخن در گوش رفتی

    گر افلاطون بدی از هوش رفتی


    چو بگرفت آن سخن فرهاد در گوش

    ز گرمی خون گرفتش در جگر جوش


    برآورد از جگر آهی شغب ناک

    چو مصروعی ز پای افتاد بر خاک


    به روی خاک می‌غلتید بسیار

    وز آن سر کوفتن پیچید چون مار


    چو شیرین دیدکان آرام رفته

    دلی دارد چو مرغ از دام رفته


    هم از راه سخن شد چاره سازش

    بدان دانه به دام آورد بازش


    پس آنگه گفت کی داننده استاد

    چنان خواهم که گردانی مرا شاد


    مراد من چنان است ای هنرمند

    که بگشائی دل غمگینم از بند


    به چابک دستی و استاد کاری

    کنی در کار این قصر استواری


    گله دور است و ما محتاج شیریم

    طلسمی کن که شیر آسان بگیریم


    ز ما تا گوسفندان یک دو فرسنگ

    بباید کند جوئی محکم از سنگ


    که چوپانانم آنجا شیر دوشند

    پرستارانم این جا شیر نوشند


    ز شیرین گفتن و گفتار شیرین

    شده هوش از سر فرهاد مسکین


    سخن‌ها را شنیدن می‌توانست

    ولیکن فهم کردن می ندانست


    زبانش کرد پاسخ را فرامشت

    نهاد از عاجزی بر دیده انگشت


    حکایت باز جست از زیر دستان

    که مستم کور دل باشند مستان


    ندانم کوچه می‌گوید بگوئید

    ز من کامی که می‌جوید بجوئید


    رقیبان آن حکایت بر گرفتند

    سخن‌هائی که رفت از سر گرفتند


    چو آگه گشت از آن اندیشه فرهاد

    فکند آن حکم را بر دیده بنیاد


    در آن خدمت به غایت چابکی داشت

    که کار نازنینان نازکی داشت


    از آنجا رفت بیرون تیشه در دست

    گرفت از مهربانی پیشه در دست


    چنان از هم درید اندام آن بوم

    که می‌شد زیر زخمش سنگ چون موم


    به تیشه روی خارا می‌خراشید

    چو بید از سنگ مجرا می‌تراشید


    به هر تیشه که بر سنگ آزمودی

    دو هم سنگش جواهر مزد بودی


    به یک ماه از میان سنگ خارا

    چو دریا کرد جوئی آشکارا


    ز جای گوسفندان تا در کاخ

    دو رویه سنگها زد شاخ در شاخ


    چو کار آمد به آخر حوضه‌ای بست

    که حوض کوثرش زد بوسه بر دست


    چنان ترتیب کرد از سنگ جوئی

    که در درزش نمی‌گنجید موئی


    در آن حوضه که کرد او سنگ بستش

    روان شد آب گفتی زاب دستش


    بنا چندان تواند بود دشوار

    که بنا را نیاید تیشه در کار


    اگر صد کوه باید کند پولاد

    زبون باشد به دست آدمیزاد


    چه چاره کان بنی‌آدم نداند

    به جز مردن کزان بیچاره ماند


    خبر بردند شیرین را که فرهاد

    به ماهی حوضه بست و جوی بگشاد


    چنان کز گوسفندان شام و شبگیر

    به حوض آید به پای خویشتن شیر


    بهشتی پیکر آمد سوی آن دشت

    بگرد جوی شیر و حوض برگشت


    چنان پنداشت کان حوض گزیده

    نکرد است آدمی هست آفریده


    بلی باشد ز کار آدمی دور

    بهشت و جوی شیر و حوضه و حور


    بسی بر دست فرهاد آفرین کرد

    که رحمت بر چنان کس کاین چنین کرد


    چو زحمت دور شد نزدیک خواندش

    ز نزدیکان خود برتر نشاندش


    که استادیت را حق چون گذاریم

    که ما خود مزد شاگردان ندرایم


    ز گوهر شب چراغی چند بودش

    که عقد گوش گوهر بند بودش


    ز نغزی هر دری مانند تاجی

    وزو هر دانه شهری راخراجی


    گشاد از گوش با صد عذر چون نوش

    شفاعت کرد کاین بستان و بفروش


    چو وقت آید کزین به دست یابیم

    ز حق خدمتت سر بر نتابیم


    بر آن گنجینه فرهاد آفرین خواند

    ز دستش بستد و در پایش افشاند


    وز آنجا راه صحرا تیز برداشت

    چو دریا اشک صحرا ریز برداشت


    ز بیم آنکه کار از نور می‌شد

    به صد مردی ز مردم دور می‌شد

  20. یک کاربر برای این پست سودمند از ruya عزیز تشکر کرده اند:

    zahra jan (1st March 2010)

+ پاسخ به موضوع
صفحه 5 از 9 نخستنخست ... 3 4 5 6 7 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی برخی از سایت های مفید و خدمات آنها
    توسط serendipity در انجمن معرفی رایگان سایت و وبلاگ شما
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: 24th November 2009, 02:50
  2. دیوان اشعار پروین اعتصامی
    توسط ruya در انجمن دیوان اشعار
    پاسخ ها: 86
    آخرين نوشته: 19th July 2009, 21:23
  3. آشنایی با قانون اساسی
    توسط secret در انجمن مسائل حقوقی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 20th January 2009, 08:52
  4. تاریخچه شاخه نظامی جنبش حماس
    توسط اریانا1 در انجمن آرشیو اخبار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12th January 2009, 23:42
  5. معرفی چند کتاب الکترونیکی دیوان اشعار شاعران معروف
    توسط Admin در انجمن ادبیات و زبان فارسی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 16th July 2008, 00:52

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید